تبليغاتX
ترنم
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...


 
لحظه ها از که چنان ترسیدند

که شدند همچو فراری زدست انسان

ودر این فصل سراسر ماتم

درودیوار برامان شده اند عقربه ها

یاد آن مدرسه ی کودکی کوچکمان

درس دهقان فداکار، پترس

یاد آن مهر کلاس اول

همه آواره ی بی حوصلگی ها شدند

روزگاری که در آن شعروغزل خاطره شد

زندگی، واژه ی بی حسی شد

رنگ خاکستری انگار شده رنگ سال

رنگ پروانک زیبای منم دودی شد

و در این عصر پر از غربت و غم

که فقط

در پس چهره ی یک معتاد باید

معنی واژه ی غیرت را دید

من به زندان سکوت

قانع و راضی شده ام

پس

 در آن پیله ی ابریشمی ذهن خودم می مانم... 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:26  توسط مریم  |