درد و رنج ، زخم یک خنجر سرد
فکر یک حادثه ی تلخ برای یک دوست
مکث شرم آور یک عقربه بر اعصابم
هی مدام می ریزند آب یخ بر بدنم
باورش دشوار است
سخت تر از گفتن یک شعر بدون حس است
آه! امشب چه غریب است برای دل پر غصه ی من
هر چه در خاطر من می آید
همه آشفته و سردرگم آن ذهن خرابم شده است
کاش می شد خدا می دانست
آن که این گونه گرفتار مصیبت شده است
هرگز از سیب بهشتی نخورد...