که شدند همچو فراری زدست انسان
ودر این فصل سراسر ماتم
درودیوار برامان شده اند عقربه ها
یاد آن مدرسه ی کودکی کوچکمان
درس دهقان فداکار، پترس
یاد آن مهر کلاس اول
همه آواره ی بی حوصلگی ها شدند
روزگاری که در آن شعروغزل خاطره شد
زندگی، واژه ی بی حسی شد
رنگ خاکستری انگار شده رنگ سال
رنگ پروانک زیبای منم دودی شد
و در این عصر پر از غربت و غم
که فقط
در پس چهره ی یک معتاد باید
معنی واژه ی غیرت را دید
من به زندان سکوت
قانع و راضی شده ام
پس در آن پیله ی ابریشمی ذهن خودم می مانم...
دکمه های کنده
اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج
ضربه ی کشنده
پله های تاریک
منطق عفونی
روی میز تحریر
استکان خونی
یک چراغ خاموش
روی کتف دیوار
گردن شب من
روی تیغه ی کارد