
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک میکرد
بر گرد خاک میگشت
گرد ملال او را
از چهره پاک میکرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه میگفت
کان موج ناز پرورد
سر را به سنگ میزد
خود را هلاک میکرد.
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست ،نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
صدای پچ پچ غریبه ای
اگرچه کم ولی به گوش می رسد
نگاه ساده ی دلم
در آسمان بی کسی
چه زود غروب می کند
مترسک وجود من
در آن گمان واهی ات
تو را به اوج می برد
نسیم صادقانه ای
در آن شب سیاه تو
به من نگاه می کند
من از کنار سایه ها
تو از درون یک صدف
به یک افق رسیده ایم
گل همیشگی من
در این سرای خلوتم
مرا به حال خود گذار