دلگير و خسته بود
شاكي ز روزگار
بغضي هزارساله به همراه داشت
بيچاره آمده اين بار سراغ تو
پيچيده در سكوت دلت
آن آه كوچكم
طفلك در آن خزان دلت خود آه مي كشد
حس غريب خودش را به رخ مي كشد
تقصير من نبود اي آه كوچكم
تو از درون صدف سنگ بوده اي
گويي كه طالع خودت نحس است و شوم
هر پل قدم در آن بگذاري شكسته است
ای همیشه سبزم
در فضایی که شده پر زسکوت
ساز زیبای غزل های خودت را بنواز
من به دنیای قشنگ شعرت
قدمی خواهم زد
تا که شاید آنجا
ردپایی یابم
از ستاره مهتاب آسمان آبی...