تبليغاتX
ترنم
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...


هذا الموجود في البعض الاوقات يک مارمولکيه و في الاکثر الاوقات في البرابر الدخاتير(جمع الدختر) البوق البوق .

کار الاپسار سه تيغه الريش و الزدن الواسکازين و الروغن الترمز و  بکله و الريمل بالدماغ(السردبير لا تخصص في هذه البحث الخطير) و العلافي في الدانشگاه براي يتورونَ (تور کردن) الدخاتير (الواقعيت التلخ) .

 الاستاد دشمن الخوني الاپسار بدليل النشستن هذا لموجود في الآخر الکلاس و المزه پراني و الجفنگ بازي .

و اما توصيه المهم بدخاتير الدانشگاه . في الدهان هذا المخلوق ، موجود جسمي باسم الزبان که يَتَخَرخَرونَ(خر مي کند) سيندرلا  چه برسه به شما ، وليکن في السينه البعضي موجود يک دل صاب مرده اما هذا المخلوق بمثابه الچوپان الدروغگو و لا باور هيچ يک من الدخاتير حرف هذا البيچاره و المفلوک .

اما ارجع (برمي گردم ) باصل المطلب . انا اقول في الاول المطلب که في الدانشگاه کار بعض الاپسار تور الدخاتير که في الواقع هذه الموجود محتاج بالافسار  و البته  همان دخاتيري که يَتَنَشنِشونَ (نشان مي دهند ) چراغ السبز هم همچنين( باعث شرمندگي ، روم به ديوار) .

موجود الثاني المورد العجيب في الدوراننا که باعث الشگفتي کثيرا کثير . هل (آيا) الاپسار يحب اينکه شبيه بالدخاتير بشوند و يا بالعکس . دليل هذه الگفته که دماغ بعض الاپسار عمليٌ و ابرو باعث البرش الدست و لب بثابه .........و الموي الدم اسبي که واقعا في هذه المورد بايد گفت  (هذه الاپسار ............) .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:45  توسط مریم  | 

می دونی فرق حوا با بقیه ی زنها چیه؟

 

اینه که اون تنها زنیه که شوهرش آدم بود...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:43  توسط مریم  | 

 

)از آقای سپهری بابت لرزاندن تن ایشان در گور عذرخواهی می‌نمایم.(

 

 اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده عقلی سر سوزن شوقی اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است گاه گاهی می نویسم تکلیف می سپارم به شما تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست دلتان زنده شود چه خیالی چه خیالی میدانم گپ زدن بیهوده است خوب میدانم دانشم بیهوده است استاد از من پرسید چقدر نمره ز من می خواهی من از او پرسیدم دل خوش سیری چند اهل دانشگاهم قبله ام آموزش جانمازم جزوه مشق از پنجره ها میگیرم همه ذرات وجودم متبلور شده است درسهایم را وقتی می خوانم که خروس می کشد خمیازه مرغ و ماهی خواب است خوب یادم هست مدرسه باغ آزادی بود درس بی کرنش می خواندیم نمره بی خواهش می آوردیم تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردیم کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت درس خواندن آنروز مثل یک بازی بود کم کمک دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محیط خشن آموزش و به دانشکده علوم سرایت کردم رفتم از پله کامپیوتر بالا چیزها دیدم در دانشگاه من گدایی دیدم در آخر ترم در به در می گشت یک نمره قبولی می خواست من کسی را دیدم از دیدن یک نمره ده دم دانشگاه پشتک می زد شاعری دیدم هنگام خطابه به خرچنگ می گفت ستاره و اسید نیتریک را جای می می نوشید همه جا پیدا بود همه جا را دیدم بارش اشک از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر فتح یک ترم به دست ترمیم قتل یک لبخند در آخر ترم همه را من دیدم من در این دانشگاه در به در و ویرانم من به یک نمره نا قابل ده خشنودم من به لیسانس قناعت دارم من نمی خندم اگر دوست من می افتد من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم خوب می دانم استاد کی کوئیز می گیرد برگه حذف کجاست سایت و رایانه آن مال من است تریا،نقلیه و دانشکده از آن من است ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود کار ما نیست شناسایی مسئول غذا کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها کار ما شاید اینست که در مرکز پانچ پی اصلاح خطا ها برویم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:25  توسط مریم  | 

ghalbe ziba


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه
هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....
قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من
نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام.
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به
پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:23  توسط مریم  |