عشق از دوستي پرسيد:
تفاوت من و تو در چيست؟
دوستي گفت : من ديگران را به سلامي
با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي.
من به دروغي ديگران را از هم جدا
مي كنم تو با مرگ...
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
او به من گفت :
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد .
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
از او پرسيدم : خدايا ، چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :بنده ي عزيزم ،
جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
اي کاش اسمان حرف کوير را مي فهميد واشک خود را نثار کوههاي خشک نمي کرد
اي کاش دلها انقدر خالي بودند که دعاها قبل از پايين امدن دستها مستجاب مي شد
اي کاش مهتاب بر کوچه هاي تاريک شب , اشنا تر بود
اي کاش بهار انقدر مهربان بود که باغها را به دست بي رحم خزان نمي سپرد
اي کاش فرياد انقدر صدا بود که سرعت سکوت را نمي شکست
اي کاش در فانوس غصه ها لبخندي به معني داغ عشق و اشک گم نمي شد
وبلاخره مرگ معني عاطفه را مي فهميد...
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است
چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟
مرگ حرفي نزد!!!
زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه
من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي
مرگ ساکت بود
زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش مي داد
زندگي فرياد زد :
ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه!!
ولي حداقل مي تونيم يادش بديم وقتي که شکست
لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستش رو نبره.........

يک دوست خوب مي گفت آدما مثل کتابند که تا وقتي تموم نشن جذابند ....
پس سعي کن خودتو تند تند جلوي ديگران ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينکه
وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يک کتاب ديگه!!!
آنچه که کرم ابریشم پایان زندگی میپندارد ٬ در نظر پروانه
آغاز زندگیست ...



در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد.
خدا خنديد: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند، اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند، اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده، اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرندو به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دست هاي خدا دستانم را گرفت.
براي مدتي سكوت كرديم.
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند، بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند، بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
او در آن دایره می چرخد،
که خودش کانون است.راستی،او چه شگفت انگیزست،
چون،چه کس،
غیر یکی خویش پرست،
میتواند که بود،در یک آن،
هم محیط خود وهم مرکز خویش؟

اگرپسرها نبودند،کی مامانا رو دق می داد؟
اگر پسرها نبودند،کی خونه رو به هم می ریخت؟
اگر پسرها نبودند،دخترا به چی می خندیدند؟
اگر پسرها نبودند،کی قاره ی آمریکا رو کشف می کرد؟
اگر پسرها نبودند،کی تو کلاس گچ می آورد؟
اگر پسرا نبودند،این مطلبو چطوری مینوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق را معصوميت و نجابتش عشق مي کند ...
عشق را نگاه من و تو عشق مي کند...
به چشمهاي هوس آلودي که به استقبال عشق آمده اند بگوييد از همان راه آمده باز گردند که عشق هرگز در قاب چنين چشمهايي نخواهد نشست . به قلبهاي حقيري که در پي عشق مي گردند بگوييد عشق حس بزرگيست حتي اگر هم بخواهد در خانه تنگ دلشان جا نمي گيرد. به آنها که سخت مي بخشند ،سخت مي بخشايند ، دير مي گذرند ، بگوييد آنکس که ديکته ساده " مهر" را نمي تواند بنويسد او را چه به سرودن غزل هزار بيتي عشق ... عشق نه اسير مي کند ، نه اسير مي شود ، نه تمنا ميکند ، نه بي خيال مي شود ...
خدا و ليلي و شيطان ...
خدا گفت : ليلي يک ماجرا است . ماجرايي آکنده از من ، ماجرايي که بايد بسازيش .
شيطان گفت : يک اتفاق است . بنشين تابيفتد .
آنها که حرف شيطان راباورکردند ، نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد . رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو . تولدي بدست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي است . خيالي است خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن درخود .
خدا گفت : ليلي جستجو ست . ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : ليلي سخت است ، ديراست و دور ازدست .
شيطان گفت : ساده است . همين جايي و کم دست ، دنيا پرشد ازليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .ليلي هاي نزديک لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني ازنوع ديگر . ليلي جاوداني شد و شيطان ديگرنبود .
مجنون زيستن ازنوعي ديگر را برگزيد ، و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ...
سالها پيش مرد فروشنده اي که از شهر بيرون رفته بود،
پس از بازگشت متوجه شد که در غياب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته
و بدين ترتيب تمام دارايي خود را از دست داده بود.
اما او چه کرد؟ لبخند زد و چشمانش را به سوي آسمان گرفت و گفت:
خدايا مي خواهي که اکنون چه کنم؟
روز بعد لوحي را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت که روي آن نوشته بود:
فروشگاهم سوخت، خانه ام سوخت، کالايم سوخت،
اما ايمانم نسوخته است،
فردا شروع به کار خواهم کرد...
ويژگيهاي دختران با کلاس:
1)برداشتن ابرو به مقدار زيادوحتي تراشيدن از بيخ!!!
2) کشيدن سيگار مور!!!
3)بحث نكردن در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا چون چيزي حاليشون نميشه!!!
4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست تا مرز 20 سانت!!!
5) خفه كردن خود در تماشاي برنامه هاي تلويزيوني!
6) گوش دادن موسيقي هاي استاد شجريان!
7) نوشيدن نوشابه هاي زرد!
8) اظهار عدم تمايل به ازدواج تا 30 سالگي!
9) تظاهر به ديوانه بودن!
1۰) بحث در مورد فضاي فکري گولباچوف
11)دوبرابر بودن پول
sms نسبت به پول مكالمه در فيش موبايل

سيستمي که نقش دزدگيرمنازل را سر جلسه ايفا ميکند.گالري ضدحال.موجودي که
روي سينه اش نوشته شده:من مراقبم،شما چطور؟ يک نوع تله موش زنده.
روزامتحان:
روزي که درآن خورشيد طلوع نمي کند.زماني براي جفتک زدن اسب ها،لحظه اي که
درآن دانشجومي خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزي که درآن نگاه ها
عميق مي شوند.روزلبخندهاي استراتژيک.روزي که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار
هم به قربانگاه مي روند.
نمره:
تبلور ميزان دانش،مهارت ودودره بازي دانشجو،بهانه اي هميشگي براي اعتراض.
وسيله اي که استادبا آن چه ها که نمي کند!عاملي که براي بدست آوردن آن دانشجو
علاوه برخرزدن،اعمال شنيع ديگري رانيز بايد انجام دهدکه قلم دروصف آن قاصراست!
سؤال:
يک نوع شعورسنج استاد ودانشجو.کلمات نفرت انگيزي که به نوبت وتک تک مثل نيزه در
چشم دانشجوفرو ميروندولحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي کنند.
لورفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي ميشود.انواع مختلف آن از تشريحي
سيانوري تاتستي گوگوري مگوري متغيراست.
استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نيروگاه انسانيت،تبلوردانايي،کوه توانايي،مايه افتخارما،بابا تو
ديگه کي هستي ترين موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،
ياري گر ضعفا،معلم الخلفا......
تقلب:
يک سري اعمال ننگين در صورت با عرضه بودن واين کاره بودن شخص امتحان
دهنده آخر عاقبت خوش وخرمي دارد.نوعي هلو برو تو گلو که با توجه به درجه
درايت و تيزي استاد ومراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دار وخاردار تا آب
هلوباطعم موزوعشق وحال متغير باشد.بيراهه اي که اتفاقا آخرش به هدف
ختم مي شود.يک نوع وسيله درس پاس کن نا مشروع.
شب امتحان:
شب ملخ.شب ظلماني يلدا.شب سوانح وسوختگي نا کجا آباد دانشجو.شبي که در آن
نسکافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.در اين شب انسان تمام مصائب
تاريخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان مي کند.يک نوع زلزله در ميان ايام سال.
شب چشمهاي پف کرده ودهان هاي کف کرده.شب رقص وپايکوبي کلمات جزوه وکتاب
بر روي سسلسله اعصاب محيطي ومرکزي دانشجو.
جزوه:
يک جور کاتاليزور که در صورت همکاري ابروبادومه وخورشيدواينا دانشجورا به سمت
پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چکيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.
وسيله اي که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي سوخاري
شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبي که عاقبت آفت قلب مي شود.
هيچ كس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده
ديگر نان نيست
وهمه ي مردم شهر بانگ برآوردند كه
چرا سيمان نيست؟
و كسي فكر نكرد كه
چرا ايمان نيست؟
زماني شده است كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.....
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم
آن وقت ميان دوديوار قسمت كنيم ...