تبليغاتX
ترنم
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...


 به هر آنکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر است و به هر آنکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق نيز برتر است .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:47  توسط مریم  | 

روابط موجود در دانشگاه ها

1. روابط دانشجو با استاد
2.
روابط دانشجو با دانشجو
3.
روابط استاد با دانشجو
4.
روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

 روابط دانشجو با استاد

الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
1.
دانشجو خودشیرینی می کند به هدف نمره.
2.
دانشجو خودشیرینی می کند به هدف استاد.
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود میرسد.

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
1.
دانشجو و استاد چشم دیدن یکدیگر راهم ندارند.
2.
دانشجو و استاد خیلی رفیق می شوند یه طوری که شوخیهای آنها را نمی توان به قلم آورد.
3.
نقش سنگ را برای هم بازی می کنند.
معمولا در هیچ کدام از حالات فوق هیچ کدام از طرفین هدفی را دنبال نمی کنند.

 روابط دانشجو با دانشجو

الف: پسر با پسر: استغفرالاه!

ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نیاره!

ج: پسر با دختر: آهان رسیدیم سر اصل مطلب!:
1.
روابط در حد نگاه; نهایت رابطه: آمار گیری
2.
روابط در حد سلام و علیک; نهایت رابطه: احوال پرسی
3.
روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهایت رابطه: کپی جزوه ها
4.
روابط در حدسالی یکبار تور یکروزه تفریحی ; نهایت رابطه: سالی دوبار تور یکروزه تفریحی!
5.
روابط در حد پارتیهای دوره ای; نهایت رابطه: روم نمی شه بگم!
6.
روابط در حد درس خواندنهای دست جمعی; نهایت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهای عالم!
7.
روابط در حد مرغ عشق; نهایت رابطه: ...(چی بگم والا!)

 روابط استاد با دانشجو:

الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
1.
استاد از دماغ فیل افتاده است و هیچکس را تحویل نمی گیرد.
2.
استاد هم مجرد است هم شکارچی!
3.
استاد دنبال بهانه ای می گردد تا نمره بذل و بخشش کند.

ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:
اتفاقات تکراری است.

ج: استاد زن است و دانشجو دختر یا پسر:
استاد بنده خدا کار خودش را می کند و دانشجو ها برای خودشان آتیش می سوزانند.

 روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسمیت پیدا می کند. گاهی اوقات هم بعضیها موش میدوانند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:44  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 9:56  توسط مریم  | 


نگاه


 ســـــــــــخن

از ضربات کلام من

مجروح ميــشود و درد ميکشد ؛

و من از شـــــــــــــــــــدت نـــگاه تو!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 9:26  توسط مریم  | 

آن که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

خواهشی دارم...

تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 16:46  توسط مریم  | 


جلسه محاکمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محکوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها که هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميکني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار ميکند و فقط با عشق ميتوانم يک قلبي واقعي باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:2  توسط مریم  | 

 


شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:42  توسط مریم  | 

 

love

عشق در لحظه پديد مي آيد ... دوست داشتن در امتداد زمان ...
عشق معيارها را در هم مي ريزد ... دوست داشتن بر پايه ي معيارها بنا مي شود ...
عشق ويران کردن خويشتن است ... دوست داشتن ساختني عظيم است ...
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد ...دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد ...
عشق قانون نمي شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است ...
عشق فَوران مي کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:34  توسط مریم  | 

ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشاتو ميبندي ؟ وقتي ميخواي بخندي يا کسي رو بوس کني یا وقتي ميخواي تو رويا بري چشاتو ميبندي ؟ چون قشنگترين چيزهاي دنيا ديدني نيستند.....!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:9  توسط مریم  |