|
|
|
1. روابط دانشجو با استاد روابط دانشجو با استاد الف: دانشجو دختر است و استاد مرد: ب. دانشجو پسر است و استاد مرد: روابط دانشجو با دانشجو الف: پسر با پسر: استغفرالاه! ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نیاره! ج: پسر با دختر: آهان رسیدیم سر اصل مطلب! روابط استاد با دانشجو: الف: استاد مرد است و دانشجو دختر: ب: استاد مرد است و دانشجو پسر: ج: استاد زن است و دانشجو دختر یا پسر: روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسمیت پیدا می کند. گاهی اوقات هم بعضیها موش میدوانند.
|
ســـــــــــخن
از ضربات کلام من
مجروح ميــشود و درد ميکشد ؛
و من از شـــــــــــــــــــدت نـــگاه تو!!
آن که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
خواهشی دارم...
تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار![]()

جلسه محاکمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محکوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها که هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميکني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار ميکند و فقط با عشق ميتوانم يک قلبي واقعي باشم...

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

عشق در لحظه پديد مي آيد ... دوست داشتن در امتداد زمان ...
عشق معيارها را در هم مي ريزد ... دوست داشتن بر پايه ي معيارها بنا مي شود ...
عشق ويران کردن خويشتن است ... دوست داشتن ساختني عظيم است ...
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد ...دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد ...
عشق قانون نمي شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است ...
عشق فَوران مي کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه...